غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

8

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نفر پادشاهى نمودند . گفتار در بيان ايراد كيفيت القابى كه اغوز خان مغولان را بدان سرافراز گردانيد و وصيتى كه در شان اولاد امجاد خود بتقديم رسانيد در آن اوان كه اغوز خان با اعمام خود در مقام خلاف و نزاع بود بعضى از اقربايش از مخالفان دورى جسته بوى پيوستند و اغوز آنجماعت را ايغوز لقب داد زيرا كه معنى اين لفظ چنان كه در مقدمهء ظفرنامه مسطور است بهم پيوستن است و با يكديگر عهد بستن و در يكى از معارك كه اغوز خان بر اصحاب طغيان ظفر يافته غنيمت بسيار گرفت طايفهء از لشگريان جهة نقل غنايم بمقتضاى راى صايب خود گردون ساختند و اغوز ايشان را ملقب به قانغلى گردانيد زيرا كه تركان گردونرا قانغلى گويند در روضة الصفا مسطور است كه در وقتى كه اغوز خان را با آيت براق كه داخل سلاطين تركستان بود محاربت اتفاق افتاد و خان شكست يافته روى بصوب فرار نهاده در ميان دو رودخانه فرود آمد و ضعيفهء حاملهء كه شوهرش در آن جنك كشته شده بود در ميان درختى مجوف وضع حمل نموده پسرى آورد و اغوز خان از اينحال خبر يافته بر آنعورت برحم كرد و آن پسر را بفرزندى قبول كرده قبچاق نام نهادند و لفظ قبچاق از قبوق سمت اشتقاق پذيرفته و قبوق درخت ميان تهى را گويند شعر كنون قوم قبچاق را سر بسر * شمارند از نسل آن يك پسر و اغوز خان بعد ازين واقعه بهفده سال برايت براق غالب گرديد و لوازم انتقام بتقديم رسانيد و در آنزمان كه اغوز خان از ايران بتوران مراجعت فرمود و هوا در كمال برودت بود و پيوسته برف ميباريد بنابرآن بعضى از سپاهيان در عقب اردو مانده با موكب خانى همعنانى نتوانستند كرد و چون اغوز خان بر حال آنجماعت اطلاع يافت ايشان را قارلق لقب نهاد يعنى خداوند برف در مقدمهء ظفرنامه مذكور است كه نوبتى اغوز خان جهة تسخير بعضى از ممالك آغاز طى مسالك فرموده حكم نمود كه از لشكريان هيچكس تخلف نورزد در اثناى راه از منكوحهء سپاهى فرزندى متولد گشت و آن ضعيفه را بسبب فقدان قوت قوت رفتار فوت شد لاجرم مرد سپاهى توقف كرده ناگاه شغالى ديد كه تذروى بگرفت و آنشخص چوب بجانب شغال انداخته تذرو را ازو بازستد و كباب ساخته بزن خود داد تا سير خورده شير پديد آورد شعر بدين كار يكچند مرد آرميد * اغوز چون سخنهاى ايشان شنيد برنجيد و گفتا كسى را كه زن * بزايد چرا بازماند زمن مر او را خلج خواند شاه زمان * كه معنيش اينست كاى زن بمان اما در تاريخى كه يكى از افاضل زمان پادشاه عالى مكان شاه‌رخ سلطان بنام نامى ميرزا الغ بيك گوركان نوشته است به نظر اين ذرهء احقر درآمده كه خلج در اصل قلج بوده زيرا كه چون اغوز خان بر كيفيت واقعهء مذكوره مطلع شد گفت قال آج يعنى بمان گرسنه و لفظ قال آج بنابر كثرت استعمال مغولان بخلج تبديل